ژیزمان

متن مرتبط با «داستان دوست دخترودوست پسر» در سایت ژیزمان نوشته شده است

غم در دل تنگ من از آن است که نیست / یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

  • نیلوبلاگ

    شب ها به قدری بیدار می مانم که چشمانم توانایی درست دیدن را از دست بدهند. این دیوانگی از کجا پیدایش شده را نمی دانم، اما تبدیل به سنتی شده است برای خوابیدن. خوابیدن اگرچه برای بسیاری دریچه ایست برای استراحت روحانی، اما برای من به دریچه ای می ماند که مرا به عمق تاریکی هایی می برد که نشان از پستی و پوچی روحم دارند.xa0 یادم می آید سال ها پیش، پیامکی میان دوستانم رد و بدل می شد با این مضمون که: اگر در میانه شبی احساس کنید به کسی نیاز دارید تا با او صحبت کنید، چنین کسی را دارید؟ بسط مفهوم این پیامک بر...

    ادامه مطلب
  • داستان دو

  • نیلوبلاگ

    مهر 87 روزای اول دانشگاه بود. روز ثبت نام ورودی های جدید بود. همه شماره می گرفتن و تو نوبت منتظر وایمیستادن. من اونجا یکی از دوستای دوران دبیرستانم رو دیدم. پریسا.... پریسا دختر عجیبی بود. هنوز که هنوزه نفهمیدم اخر کجا رفت....چی شد اصلا درسش...از جمله خانواده های فرهنگی بودن، پدرش استاد دانشگاه بود و مادرش مسیحی بود که به خاطر ازدواج با پدرش مسلمان شده بود. چه مسلمان واقعی ای هم بود. گاهی با خودم میگم کسایی که به این شکل مسلمان میشن از خیلیا ایمان شون قوی تره.... بگذریم....پریسا عاشق یه دختری بو...

    ادامه مطلب