غم در دل تنگ من از آن است که نیست / یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

خرید بک لینک

شب ها به قدری بیدار می مانم که چشمانم توانایی درست دیدن را از دست بدهند. این دیوانگی از کجا پیدایش شده را نمی دانم، اما تبدیل به سنتی شده است برای خوابیدن. خوابیدن اگرچه برای بسیاری دریچه ایست برای استراحت روحانی، اما برای من به دریچه ای می ماند که مرا به عمق تاریکی هایی می برد که نشان از پستی و پوچی روحم دارند.

یادم می آید سال ها پیش، پیامکی میان دوستانم رد و بدل می شد با این مضمون که: اگر در میانه شبی احساس کنید به کسی نیاز دارید تا با او صحبت کنید، چنین کسی را دارید؟ بسط مفهوم این پیامک برای من یادآور شب هایی، مثل امشب، است که پریشانی اجازه انجام هیچ کاری را نمی دهد، اما هر چه فکر می کنم می بینم تمام دوستانم (یا دست کم آن ها که دوست می نمایند) یا خوابند یا به کاری گرفتارند. هر چه هست، جواب آن پیامک قدیمی برای من، منفی است. البته زمان هایی را به خاطر می آورد که "میم" بود، ساعت ها با هم صحبت می کردیم، و خدا می داند که چه هم صحبت خوبی بود. او را بسیار شبیه به خودم می دیدم، و از این بابت دائما با او هم صحبت می شدم. شاید او تنها کسی بود که هر زمان که اراده می کردم می توانستم با او تماس بگیرم و از چیزهایی حرف بزنم که آزارم می دهند. اما الان سال هاست که از آن شب ها می گذرد، دیگر "میم" نیست. تنها من هستم که آن قدر بیدار می مانم تا چشمانم همه چیز را تار ببینند، و به سختی کلمات را تایپ کنند.

مادرم کنارم می نشست، با دستان همیشه گرمش روی سرم دست می کشید و از چیزهایی صحبت می کرد و نوازشم می کرد. کاش زمانه طور دیگری بود، کاش ما دوستان بهتری بودیم، کاش من آدم دیگری می شدم. کاش دنیا جای دیگری بود. ابن عربی در نامه ای به دوستش از اوضاع زمانه گلایه می کرد؛ بدون شک او هرگز این زمانه را از چشم من ندیده بود، آن وقت می توانست نامه دیگری، حزن انگیزتر از قبلی بنویسد.

سحر بیدار شدم، تا طلوع آفتاب از پنجره سمت دماوند را نگاه می کردم، گیج بودم و آهنگ های بی کلام گروه آویزه را گوش می دادم، جز نواهای مبهم و باریکه های نور هیچ چیز دیگری را حس نمی کردم. شاید بهترین احساسی بود که در تمام این مدت به سراغم آمده بود: اولین شعاع های خورشید را و نواهای موزون را درک می کردم. به واقع، خوشبختی چیست؟ دلم تنگ است، دلم تنگ دوستی است که مدت هاست رفته است پی زندگی اش، برای همین است که از زمانه متنفرم. دلم تنگ زمان هایی است که می توانست مال من باشد و نیست، برای همین است که از هستی بیزارم. دائما خشمی عمیق در لایه های دلم موج می زند، خشمی که یک آن با یک جرقه فوران می کند. "میم" روی دلم دست می گذاشت، آرامم می کرد، می گفت: ما محرمان خلوت انسیم غم مخور / با یار آشنا سخن آشنا بگو.

چه می شود کرد؟ زمانه زمان بسیاری است که گذشته، چون شب که به نیمه رسیده و تا سحر راهی نمانده است.

ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من...



منبع: http://ghalas.blogfa.com/ ژیزمان...

ما را در سایت ژیزمان دنبال می‌کنید

برچسب: غم در دل من گوگوش,غم در دل من به قدر عالمه,غم در دل من بقدر عالمه,غم در دل من به قد عالمه,غم در دل من به قدر عالم,غم در دل من گوگوش دانلود,غم در دل من,غم دل,غم دل با که بگویم,غم دل با که توان گفت, نویسنده: رضا رضوی بازدید: 26 تاريخ: چهارشنبه 10 شهريور 1395 ساعت: 6:27

صفحه بندی