مهر 87
روزای اول دانشگاه بود. روز ثبت نام ورودی های جدید بود. همه شماره می گرفتن و تو نوبت منتظر وایمیستادن. من اونجا یکی از دوستای دوران دبیرستانم رو دیدم. پریسا....
پریسا دختر عجیبی بود. هنوز که هنوزه نفهمیدم اخر کجا رفت....چی شد اصلا درسش...از جمله خانواده های فرهنگی بودن، پدرش استاد دانشگاه بود و مادرش مسیحی بود که به خاطر ازدواج با پدرش مسلمان شده بود. چه مسلمان واقعی ای هم بود. گاهی با خودم میگم کسایی که به این شکل مسلمان میشن از خیلیا ایمان شون قوی تره....
بگذریم....پریسا عاشق یه دختری بود. نمیتونست خیلی رک و پوست کنده بگه ولی از کاراش مشخص بود. خیلی وقتا شده بود که باهم می رفتیم واسش کادو میخرید. یه جوری شده بود که به خاطر اون دختر خودشو تو خونه حبس میکرد ناراحتی میکرد. آخر سر هم فکر کنم همین موضوع باعث شد دیگه نخواد بیاد دانشگاه. به ماها گفت باید بره دانشگاه شهرستان چون با سهمیه هیِئت علمی باباش اومده بود و شرط معدل داشت.....
منم تو همین شرایط بهترین دوستم را پیدا کردم. مهشید. از دبیرستان میشناختمش ولی هیچ وقت فکر نمیکردم باهم دوست شیمو این همه صمیمی شیم. مهشید دختر بسیار زیبایی بود ولی تو دبیرستان خیلی مسخرش میکردن. به خاطر رنگ پوست خیلی خیلی روشنش....خلاصه که دوستی ما با رد و بدل شماره تلفن ها از توی فیس بوک شروع شد. که اتفاقا شمارش خیلی هم شبیه شماره من بود که اون زمان این موضوع باعث هیجان زده شدن ما شده بود. من خیلیی از پیدا کردن مهشید خوشحال بودمو از این که هم کلاسیم میشد خیلی هیجان داشتم.
منبع: http://whiteunico.blogfa.com/ ژیزمان...
ما را در سایت ژیزمان دنبال میکنید
برچسب: داستان دو شهر,داستان دوباره زیستن,داستان دو سرباز,داستان دوست دختر,داستان دوستی,داستان دوست پسر,داستان دوست دخترودوست پسر,داستان دوست دختر و پسر,داستان دوست,داستان دوستی, خرسه,
نویسنده: رضا رضوی
بازدید: 21
تاريخ: چهارشنبه
10 شهريور
1395 ساعت: 6:27